یک روز به خانه می آیی
بارانی ات را می آویزی از دست هایم
و برایمان چای میریزی
با دستمالی کوچک
چشم هایم را از عینکت پاک میکنی
با فوتی کوتاه
لب هایم را از لبه فنجانت...
بعد می آیی کنار پنجره 
باد می وزد
از روی مبل بلند می شوم و
می نشینم بر شانه ات
بر طاقچه
بر فنجان های دیگرت
و لبخندی میشوم که دیده نمیشود
بر تابلوی جدی روی دیوار...
از مرگ نمی هراسم
اگر اینگونه به سراغم بیاید...


الان یکسالی میشود که من عاشق این بچه ها شده ام...مهدی همین ساله قبل تازه از پزشکی فارغ التحصیل شده بود...میگفت زمان دانشجویی خیلی مغرور بودم هیچ وقت عاشق نشدم..به اون گفتم اگر عاشق نبودی اینجا هم نبودی...هنوز هم مثله همان اول هاوقتی میخاهد نسخه بنویسد یواشکی نسخه هارا از جیبش بیرون اورده و کپی میزند...البته اینجا به نسخه نویس هم زیاد احتیاج نداریم,چون دفعه ی قبل خیلی خوب فرمانده را که زخمی شده بود باندپیچی کرد,یعنی پدرش را دراورد.....راستی فرمانده,هم یک مهندس است,نامش امیرسام...البته فرمانده گردان نیست...بچه ها چون خیلی دوستش دارند فرمانده صدایش میزنند..فرمانده اهل شهر عشاق ,شیراز است و میگفت همین پارسال عاشق یک دختر کنکوری شده....وقتی داعش به قصرشیرین نزدیک شد..مجبور شد با دروغ ان دختر را از خود برنجاند,تا با خیال راحت کنکورش را بدهد ورابطه اش را برهم بزند....او بسیار ناراحت بود میگفت دل شکستن مردانگی نیست....اما به نظر من این نهایت عشق است...
از خود گذشتن به خاطر معشوق...
چون امکان داشت زنده برنگردد....خودش هم میگفت در بچگی ,همیشه مرحله ی آخر بازی های کامپیوتری را می باخت....راست هم میگفت....او مرد اول ماست
و مردان این سرزمین به خاطر همین با آرامش کنکور دادن ها چه رنج ها که نکشیده اند...
یا همین برادران خوبم....چیاکو و زانکو....با لهجه ی کردی میگفتند مادرمان در خانه تنهاست...به خاطر امنیت مادرمان میجنگیم.....



اخرین عکس - فرمانده





تلخ تر از رفتنت
تصویر مهربانی ات است
در سر من...
.
از دست رفته ای هستی
که در البوم های قدیمی
لبخند می زند...


نوشته شده توسط:مستعان توحدی-لشکر 22 بیت المقدس-گردان یکم

این مطلب در خرداد ماه نوشته شده و به تاریخ اینده ارسال شده...نویسنده در زمان انتشاراین مطلب حاضر نیست