دوسته من ستوان,

روز ها وشب های  غریبانه ات در میان کوهسار ها,کمین ها وضد کمین ها وروز های خطر  چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم زندگیت از تنهایی معصومانه دستهایت ...
آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود....
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.......
 در انتظار توست
............


نوشته ی مستعان توحدی
نوشته شده در مهرماه 1394