با من سخن بگو


ای جلوه ی حضور


ای مطلق نبود


ای سایه ی وجود


با من سخن بگو


...
ای آخرین سرود
...
من با امید مهر تو زنگار درد را


از آینه پر غبار دل شستم


من ، وامانده در وقفه گاه نفس - میعادگاهمان-


بعد از دم حضور تو ...


بازدم ، از جان خود دریغ کرده و مردم !


با من سخن بگو


ای سایه ی وجود !






عاشقانه های یک کاماندو - ستوان -  -مرد اول من

نوشته شده در شهریور 1394